اليعقوبي ( مترجم : آيتي )

343

تاريخ اليعقوبي ( فارسي )

سليمان بن هشام بن عبد الملك از ابو العباس امان خواسته بود و همراه دو پسرش بر وى در آمد و ابو العباس او را گرامى داشت و با وى نيكى كرد و خود و پسرانش را بر مخده ها و صندليها نشانيد . [ ابو ] العباس اول شبها مىنشست و خواص و اهل بيت خود را به او مىداد ، پس شبى كه بستگان و خواص خود را بار داده بود ، ابو الجهم بر ايشان در آمد و به او گفت : اعرابى شتر سوارى ، شتابان رسيد و شتر خود را بر در ( كاخ ) خواباند و عقال كرد ، سپس نزد من آمد و گفت : براى من از امير المؤمنين بار خواه . گفتم : برو و جامه هاى سفرت را درآور و نزد من بازگرد كه به همين زودى براى تو بار خواهم خواست . گفت : من سوگند ياد كرده‌ام كه جامه اى از تن خود ننهم و نقابى برنگيرم تا به روى وى بنگرم . گفت : آيا به تو گفت من كه هستم ؟ گفت : آرى ، مىگويد كه سديف غلام تو است . گفت : سديف ! بارش ده . پس اعرابيى كه گويى چوبدستى سر برگشته اى بود ، در آمد و ايستاد و به اميرى مؤمنان بر وى سلام داد ، سپس پيش رفت و زمين را بوسه داد و آنگاه پس رفت و به جاى اولش ايستاد و آغاز سخن كرد و گفت : اصبح الملك ثابت الأساس بالبهاليل من بنى العباس يا امير المطهرين من الرجس و يا رأس منتهى كل راس انت مهدى هاشم و سواها [ 1 ] كم اناس رجوك بعد أياس لا تقيلن عبد شمس عثارا و اقطعن كل رقلة و غراس افنها ايها الخليفة و احسم عنك بالسيف شافة الأرجاس انزلوها بحيث انزلها الله بدار الهوان و الأتعاس و لقد ساءنى و ساء قبيلى [ 2 ] قربهم من نمارق و كراسى خوفهم اظهر التودد منهم و بهم منكم كحز المواسى

--> [ 1 ] ب ، و هداها . ن ، و فتاها . [ 2 ] ل ، ب ، از كامل و فخرى ، سوائى .